|
حالا که تا تهیه و تنظیم مقالات و نوشتارهایی تازه برای کافهام مدتی را لازم دارم. بد ندیدم که پستی باز ایجاد کنم تا در این چند وقت نگاهی به "کافه پیانو" داشته باشم و به مرور نکات و نگاهم را در موردش بیان کنم. 1- قبل از خریدن، به عادت همیشه اگر ببینم نوشته ای در پشت ِ جلد کتاب چاپ شده است حتما میخوانم. همان ابتدا با خواندنش حس ِ بی شیله پیله بودن ِ نویسنده نظرم را جلب میکند. گرچه شاید "نوشتن" برای "نویسنده" خطاب قرار گرفتن هم به ذوقم بخورد ولی وقتی همین "بی مصرف بودن" را خط میزند معلوم میشود که آن جواب را بهتر است برای همان "بچه" و در پی آن "بچهگانه" تلقی کرد. بله، "بچه گانه"! 2- «مصطفی که با دهن باز و گردن دراز حرفهای مرا گوش میداد...» 3- در همان اپیزودی که اخیرا نام بُردم وقتی "علی" در داستان "عشق و حالش را با خدا" شروع میکند. انگار نویسنده بعد از این کار دیگری ندارد، میخواست او شروع کند تا در 3 بند فقط "ابراز شعف" کند برای این حادثه. برای "یک جور" بودن و "یک رویی" علی. با هیجانی که میخواهد با این عبارات به خواننده القا کند: "من میمیرم برای اینکه..." ، " که تخمش نیست..." و باکش نیست...". این سه بند من ِ مخاطب را خسته کرد. اگر واقعا شکوهمندیاش را باور کرده بود با نیم بند هم میتوانست آنچنانی جلوه دهد. 4- در نزدیک به آخرای اپیزود ِ "چه قدر بد است؛ که هر کسی باید سنگ ِ صاف ِ خودش را داشته باشد!" و در بعضی از نقاط دیگر نویسنده نا آگاهانه و ضعیف خاصه از این لحاظ که خودش را نا به جا، جای خواننده می گذارد می گوید چرا از فلان واژه استفاده کرده یا غرض ِ خود یا کاربردی که در ذهن یکی از شخصیتها در بیان یک عبارت یا لغت وجود داشته چه بوده!؟ مثلا در اپیزود مذکور برای واژهی "دیگران" در یکی از جملات مربوط به "گلگیسو" این را میشود به خوبی دریافت. 5- این نکتهای که در انتهای بند ِ قبل ذکرش رفت را با یک مثال پیگیری کنید: "بهش گفتم زندهگی ِ ما زندهگی ِ جالبییه هُما! بین تراژدی محض و کمدی ناب؛ دائم داره پیچ و تاب میخوره! یعنی یه جور ِ غم انگیز، خنده داره! یا شایدم یه جور ِ خنده دار، غم انگیزه باشه! چیزیام نیس که وسطشو پر کنه! همهی نکبتیام که دچارشیم؛ مال ِ همینه!... همین که هیچچیمون حد ِ وسط نیس!" که کمی جلوتر یکی از شخصیتها (خود ِ هُما!) میگوید: - این جملهی آخرت خیلی با معنا بود. وقتی بر گشتم، یادم بنداز یه جا بنویسمش! حالا شاهکار ِ نویسنده(!): - گفتم: باشه! برگشتی یادت میندازم. 6- در اپیزود ِ "خورشید؛ توی هشت دقیقهی طلاییاش" میخواهم بخشی از یک پاراگراف ِ ناب را برایتان بازگو کنم که واقعا آدم را در نیمههای رو به پایان دلشاد و سبز میکند. اگر پیش زمینهای از شخصیتی به اسم ِ "صفورا" ندارد-در صورتی که داستان را نخواندهاید- فقط او را فعلا یک "داف" در نظر بگیرید. همین! حالا این شخصیت پس از ماجراهایی آمده بود کافه، برنامههایی داشت که برای اولین نمایش قفسی وسط ِ کافه مهیا میکند و خودش را محبوس! پس آن بخش را که گفتم بخوانید: "یک حال کوچک ازش گرفتم. اما به سرعت یک باج ِ کوچک هم ضمیمهاش کردم تا از روی صخرهای که حالا رویش ایستاده بودیم و داشتیم آمادهی برگشتن میشُدیم؛ یک وقت بال نکشد و نگذارد برود. 7- شکوه کرده بودم از توضیحات ِ بعضا اضافی ِ نویسنده! آنجا بیشتر کُفر ِ آدم در میآید که آنقدر بسط میدهد موضوع ِ -گاه- سادهای را و آنرا نگاه میکند که آخر سر برای جمع کردنش مجبور شود در مواردی - که شاید کم هم نیست- بگوید "میخواهم بگویم..."! که واقعا ضعفیست که نمیشود برخی مواقع نادیدهاش گرفت! 8- یک نظر ِ شخصیتر هم دارم که اپیزود ِ "گدار میشها" با وجود توصیفات بعضا دلچسبش یک جایی هست که بدجوری به ذوق آدم میزند و در پایین آمدن از کیف ِ رو به اتمام بودن ِ "کافه پیانو" شدید همیار میشود. چگونه سر از بازگویی ِ این طرز ِ تفکر در آن گیر و دار در آوُرد؛ خدا میداند!
|
![]()
گراند کافه، وبگاه شخصی است و هرگونه بازنشر و برداشتی از مطالب آن تنها با ذکر نام منبع و لینک مستقیم امکانپذیر است Archivesآبان 1388مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 Categories
شعر، الیاس علوی |